خيلي سعي كردم تو دفتر خاطراتم بگردم و يه متني رو پيدا كنم وتو وب بنويسم كه اگر يه وقت گذرتون اينورا افتاد و خواستين بخونينش زندگي منو درك كنين منو بشناسين منو جذئي از خودتون بدونين و دوستم بدارين! ولي هيچوقت واسم دل نسوزونين! چون خودم خواستم خودم نتونستم جلوي چشمامو بگيرم و عاشقش نشم!خودم نتونستم تو خلوت تنهايي هام چشماي قشنگشو از ياد ببرم !خودم نتونستم تو سكوت چشاش طپش هاي قلبمو كنترل كنم!
وقتي دستاشو تو دستام مي ذاشت تو گرمي دستاش سورت سرماي دي و از ياد مي بردم .تو آغوش مهربانش بازوي گمگشته سختي هامو جست و جو مي كردم و تو طعم لباش ....
وقتي با طنين آرام بخش صداش عشقو واسم هجي مي كرد و لا لايي شبهاي غربت و تنهاييم قطره هاي شبنمي بود كه مژگان سياهمو كنكاش مي كرد تا مامن آرامش رو بيابد من دل به كسي دادم كه شب هاي تاريكمو ستاره بارون كنه!!!!!!!بعد از روزها و شب ها خورشيد تك ستاره روشن آسمان من مهتاب شد و رفت.خاموش شد و پر كشيد و فقط گفت : حلالم كن.!قسم به مهتاب كه تنها ناظر گمگشتگي كوچه هاي سرد و تاريك من بود برگ برگ گلبرگ هاي شقايقو سوار بر كلك به التهاب تلاطم موج هاي خروشان سپردم و به انزوا پناه بردم.و به اميد آخرين وداع سر به بالين هستي نهادم.حالا پس از سالها فراق جثه ي ريز نقشمو در پس گلبرگ آفتاب گرداني پنهان كردم كه هيچ وقت رنگ آفتاب نديد.نفس زنان از ديوار نگاه هاي مردم رها شدم و دل آزرده از اين همه نا مهرباني ...دلشكسته از غربت نگاه ها به زندگي پناه آوردم!
اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار ؟/////////
ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران./////////
ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه/////////
///////// نور باران باد و گلباران!
///////// گشته در رويش نگاهم محو
///////// مانده در چشمم نگاهش مات.
///////// باز هم او را توانم ديد؟
آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!/////////
زندگي من اين بود: (ز)آن زندان (ن)آن ندامت (د)آن در ماندگي (گ) آن گورستان (ي)آن ياس
دوست داشتم بازم بنويسم ولي ديگه دستام ياراي نوشتن نداره ".ببخشيد اگه زندگيمو بد واستون نوشتم .امروز 4سال گرد رفتنشه و من پيوسته چشم انتظار برگشتشم آخه هنوز دوسش دارم"
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط المیرا و شهرزاد
|