تبليغاتX
... و اما عشق

برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .

برای شاد بودن نیاز به یک عمر نیست . شادی ... آرامش ... امنیت و عشق ... قدرت ... بزرگی و عظمت ... پاکی و زیبایی ... وسعت و عمق ... همه و همه ... ... را می توان در یک لحظه تجربه کرد .

نگذاریم ... دیگر نگذاریم چیزی به اندازه ی یک لحظه ٬ حتی به اندازه ی یک یاد ٬ یک ... از هیچ روزن ناخواسته ای خارج گردد... این ها گنج های ما هستند ... گنج هایی که آسان به دست نیاورده ایم ... چه بسیار روزهایی که در گرمای سوزان خشم ها و بی توجهی ها ٬ زمین سخت و بی رحم تنهایی ها را شکافتیم ...تا این گنجینه ی به یادگار مانده از بدو آفرینش را مال خود کردیم .

دست هایت را محکم بگیر ... آغوشت را برای نگه داشتن همه اش باز کن ... بازوانت را برای حمل تمام سنگینی آن ٬ قوی و مستحکم کن ... زانوانت را برای بردن و بر دوش کشیدن این حجم بی کران در تمام مسیر ٬ استوار و راست نگه دار ... و لبانت را برای لحظه ی رسیدن به لبخند باز کن .

برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:4  توسط المیرا و شهرزاد  | 

غم نان گاري سيب فروش ِ سر ِميدان افتاد مرد از جاذبه ، در بهت خيابان افتاد سيب ها ريخت كه از مرد نمانَد چيزي جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد، يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد گره مشكل او دست خدا باز نشد كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد سر و كارش به همين مردم نادان افتاد غم نان ... كاش بداني غم نان يعني چه؟ يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد * ... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد جسدش در حرم شاه – شهيدان افتاد گله آرام ميان شب عريان خوابيد ؛ زخم ، چون گرگ به جان ني چوپان افتاد لا لالا برگ گلم ! شاخه ي بيدم لالا يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد ؟ * برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد گرم روي تن عريان زمستان افتاد برف باريد كه از مرد نماند چيزي شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:5  توسط المیرا و شهرزاد  |