تبليغاتX
... و اما عشق

 تک تک ما همچون دفتری سفید پا به دنیا می گذاریم و سپس چیزی روی ما نقش می شود ...

ما در دنیا چیزی می شویم که عصاره ی اصلی و اصیل ما از آن جداست.

آن شدن ها همان شخصیت های نقابی ما هستند که توسط اجتماع با شاخ و برگ های رنگارنگ به ما داده می شود... در صورتی که فردیت ما همان طور دست نخورده باقی خواهد ماند.

فردیت چیزی است که ما با خود به دنیا می آوریم و شخصیت یک چهره ی نقاشی شده است و جالب این جاست که اگر هر کس بتواند توسط فردیت خویش با فردیت دیگری ارتباط برقرار کند آرامش و موفقیت واقعی را حس خواهد کرد.

ای کاش!

بدون هیچ اضافه ای که از بیرون به ما آویزان شده باشد خواهان یکدیگر بودیم...!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:17  توسط المیرا و شهرزاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:36  توسط المیرا و شهرزاد  | 

ما را چراغ ديده خيال محمد است خرم دلي كه مست وصال محمد است مرغي كه نامه احديت به ما رساند مرغ ضمير وحي مقال محمد است اثناعشر كه بحر كمال اند هر يكي سرچشمه شان محيط زلال محمد است مهدي كه از نهال وجود آخرين بر است او نيز ميوه اي ز نهال محمد است "اهلي شيرازي"
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:34  توسط المیرا و شهرزاد  | 

سيب سرخ گونه هاي گلگون خود را بر رخ مي كشيد, عطر تازگي و طراوتش را در فضا پخش ميكرد. نه ممنوع است! سيب خميازه كشيد و دستانش را دراز كرد و هيبت گوشتالود خود را به نمايش گذاشت. نه ممنوع است! سيب كه اكنون نيمي از هيبت خود را به يك هوس باخته است,از بلندي به زمين افتاده ,آدم و حوا را از عرش به فرش كشانده است و اين آغاز همه چيز بود... وما هنوز به دنبال نيمه ي نخورده ي سيب ,در دقايق زمان سر گردانيم. به گناه نكرده مجازات شديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شايد همه ي ما به مانند آدم و حوا ,بين انتخاب يك هوس و يك عشق آزمايش مي شويم.شايد شادي زندگي ما همان سيب سرخ باشد و رنج ما همان عشق! ولي اگر رنج ,عشق است,پس چرا از آن لذت نمي بريم...؟ (لذت مرگ معشوق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) ولي...پايدار ترين زندگي ها پا به پاي رنج پيش رفته اند ,آري... بياييد زندگي را دوباره درك كنيم ,دوباره لمس كنيم ,به دنبال عشق برويم و او را برهنه بيابيم! بياييد ضربان قلبمان را با طپش زمين يك نوا كنيم! بياييد زندگي كنيم براي عشق به يك گل براي عشق به خار گل,شايد رنج زندگي ,خار گل هستي باشد! آري شايد : "زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود! زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياهدر دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيما است خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه دو شاهي در جوي خيابان است... "
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:24  توسط المیرا و شهرزاد  | 

پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران ستاره دريايي به خاطر جذر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختركي را ديد كه ستاره هاي دريايي را مي گرفت و يكي يكي آنها را به دريا مي انداخت. پيرمرد به دخترك گفت: دختر كوچولوي نادان! تو كه نمي تواني همه ي اين ستاره هاي دريايي را نجات بدهي ,آنها خيلي هستند. دخترك لبخندي زد و گفت :مي دانم ولي اين يكي را مي توانم نجات بدهم و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي را به دريا انداخت و اين يكي را و...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:19  توسط المیرا و شهرزاد  | 

پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران ستاره دريايي به خاطر جذر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختركي را ديد كه ستاره هاي دريايي را مي گرفت و يكي يكي آنها را به دريا مي انداخت. پيرمرد به دخترك گفت: دختر كوچولوي نادان! تو كه نمي تواني همه ي اين ستاره هاي دريايي را نجات بدهي ,آنها خيلي هستند. دخترك لبخندي زد و گفت :مي دانم ولي اين يكي را مي توانم نجات بدهم و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي را به دريا انداخت و اين يكي را و...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:19  توسط المیرا و شهرزاد  | 

زندگی طغیانی است بر تمامی در های بسته و پاسداران بستگی ...

هر لحظه که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد و گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد اما تکرار در گریز "من" ثبات در عشق را اثبات می کند ... .

عشق تنها وابستگی نیست بلکه انحلال کامل فردیت است در جمع.

آن چه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه های پایان آن جدایی است.

زندگی تنهایی را نفی می کند و عشق بارورترین تمام میوه های زندگی است.

ما باید بیاموزیم که محبت را از میان دیوار های سنگی و نگاه های کینه توز و از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانیم.

نگذاریم که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق ما جایی از یاد نرفتن باز کند.

ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شده ایم.

در ما دمیده اند که شورآفرین باشیم.ما باید ثابت کنیم که دوباره می توانیم مهر  عشق  و زندگی شور آفرین را بنا کنیم.و به یاد بیاوریم که نیاز ما به عشق نیاز ما به تمام ذرات زندگی است.

بیاییم دوباره به زندگی برگردیم...!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:25  توسط المیرا و شهرزاد  | 

...دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را _به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را _به آب مي بخشيد ... ... دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم سوخت و مهرباني را _نثار من كرد ... ... دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال ودرجنوب ترين جنوب هميشه در همه جا _آه كه با كه بتوان گفت كه بود با من و _پيوسته نيز بي من بود و كار من ز فراقش فغان و شيون بود كسي كه بي من بود ... كسي كه با من نيست كسي... دگر كافيست... مصدق
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:2  توسط المیرا و شهرزاد  | 

"به نام تك نوازنده گيتار مهر" از غم آلود ترين نقطه زمان آمدم ,در امتداد تنهايي ام حضور يافتي و رنگي از دنياي هزار رنگ معصوميت و صفاي وجودت را به من تقديم كردي! سلامي كه از عمق وجودم بر مي خيزد را همراه با تمام محبت وجوديم به تو تقديم مي كنم تا دريابي كه چقدر دوستت...!؟ كاش مي توانستم در بغض ابرها شريك باشم, وقتي احساس غريبي مرا تا آخر كوچه هاي سست بغض گرفته مي برد! آنروز كه از مهر سخن گفتم كنار پنجره ي تو آرميده بودم, آنشب كه با ماه بازي مي كرديم صورتت در سپيدي ماه نقش بست...! آري تو بودي پلكان محبت و تو بودي مرزبان سكوت! آرزوها هميشه دست نيافتني اند كاش تو آرزو نبودي!!! كاش مي توانستم ناقوس عشق را به صدا در آورم تا طنين دلنوازش را مي شنيدي و باورم مي كردي .مرا كه اين همه بي تو بي تابم! كاش ميدانستي كه چقدر دوستت دارم!؟ لبهايم خاموش اند اما كاش غوغاي درونم را مي شنيدي... من تو را تا صد گريه تا نوازش هاي دلنشينت من تو را تا حد بودن تا غروب زنده بودن دوست مي دارم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 12:55  توسط المیرا و شهرزاد  |