تبليغاتX
... و اما عشق
اي زن ، چه دلفريب و چه زيبايي گويي گل شكفته ي دنيايي گل گفتمت ، ز گفته خجل ماندم گل را كجاست چون تو دلارايي ؟ گل چون تو كي ، به لطف ، سخن گويد ؟ تنها تويي كه نوگل گويايي گر نوبهار ، غنچه و گل زايد اي زن ، تو نوبهار همي زايي چون روي نغز طفل تو ، آيا كس كي ديده نو بهار تماشايي؟ اي مادر خجسته ي فرخ پي در جمع كودكان به چه مانايي؟ آن ماه سيمگون دل افروزي كاندر ميان عقد ثريايي آن شمع شعله بر سر خود سوزي بزمي به نور خويش بيارايي از جسم و جان و راحت خود كاهي تا بر كسان نشاط بيفزايي تا جان كودكان تو آسايد خود لحظه يي ز رنج نياسايي گفتم ز لطف و مرحمتت اما آراسته به لطف نه تنهايي در عين مهر ، مظهر پيكاري شمشيري و نهفته به ديبايي از خصم كينه توز ، نينديشي و ز تيغ سينه سوز ،نپروايي از كينه و ستيزه ي پي گيرت دشمن ، شكسته جام شكيبايي بر دوستان خود ، سر و جان بخشي بر دشمنان ، گناه نبخشايي چون چنگ نغمه ساز ، فرو خواندي در گوش مرد ، نغمه ي همتايي گفتي كه : جفت و يار تو ام ، اما ني بهر عاشقي و نه شيدايي ما هر دو ايم رهرو يك مقصد بگذر ز خود پرستي و خودرايي دستم بگير، از سر همراهي جورم بكش ، به خاطر همپايي زينت فزاي مجمع تو ، امروز هر سو ، زني است شهره به دانايي دارد طبيب راد خردمندت تقواي مرمي ،دم عيسايي چونان سخن سراي هنرمندت طوطي نديده كس به شكرخايي استادتو ، به داتش همچون آب ره جسته در ضماير خارايي بشكسته اند نغمه سرايانت بازار بلبلان ز خوش آوايي امروز ، سر بلندي و از امروز صد ره فزون به موسم فردايي اين سان كه در جبين تو مي بينم كرسي نشين خانه ي شورايي بر سرنوشت خويش خداوندي در كار خويش ، آگه و دانايي اي زن ! به اتفاق ، كنون مي كوش كز تنگناي جهل برون آيي بند نفاق پاي تو مي بندد اين بند رابكوش كه بگشايي ننگ است در صف تو جدايي ، هان نام نكو ،به ننگ ، نيالايي تا خود ز خواهشم چه بينديشي تا خود به پاسخم چه بفرمايي ((سيمسن بهبهانی))
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:54  توسط المیرا و شهرزاد  | 

برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .

برای شاد بودن نیاز به یک عمر نیست . شادی ... آرامش ... امنیت و عشق ... قدرت ... بزرگی و عظمت ... پاکی و زیبایی ... وسعت و عمق ... همه و همه ... ... را می توان در یک لحظه تجربه کرد .

نگذاریم ... دیگر نگذاریم چیزی به اندازه ی یک لحظه ٬ حتی به اندازه ی یک یاد ٬ یک ... از هیچ روزن ناخواسته ای خارج گردد... این ها گنج های ما هستند ... گنج هایی که آسان به دست نیاورده ایم ... چه بسیار روزهایی که در گرمای سوزان خشم ها و بی توجهی ها ٬ زمین سخت و بی رحم تنهایی ها را شکافتیم ...تا این گنجینه ی به یادگار مانده از بدو آفرینش را مال خود کردیم .

دست هایت را محکم بگیر ... آغوشت را برای نگه داشتن همه اش باز کن ... بازوانت را برای حمل تمام سنگینی آن ٬ قوی و مستحکم کن ... زانوانت را برای بردن و بر دوش کشیدن این حجم بی کران در تمام مسیر ٬ استوار و راست نگه دار ... و لبانت را برای لحظه ی رسیدن به لبخند باز کن .

برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:4  توسط المیرا و شهرزاد  | 

غم نان گاري سيب فروش ِ سر ِميدان افتاد مرد از جاذبه ، در بهت خيابان افتاد سيب ها ريخت كه از مرد نمانَد چيزي جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد، يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد گره مشكل او دست خدا باز نشد كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد سر و كارش به همين مردم نادان افتاد غم نان ... كاش بداني غم نان يعني چه؟ يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد * ... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد جسدش در حرم شاه – شهيدان افتاد گله آرام ميان شب عريان خوابيد ؛ زخم ، چون گرگ به جان ني چوپان افتاد لا لالا برگ گلم ! شاخه ي بيدم لالا يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد ؟ * برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد گرم روي تن عريان زمستان افتاد برف باريد كه از مرد نماند چيزي شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:5  توسط المیرا و شهرزاد  | 

قاصدک وقتی عاشق به معشوقش نگاه می کنه در چشمهای اون زندگی و اميد رو می بينه ... اميد به زندگی ،زيبايی، خوبی و خوشبختی در بعد از اون لحظه اصلا مهم نيست که چيزی داره يا نه ... فقط مهم هستش که کنار اون باشه و بس... ...... من هم تمام ابرهای عالم شب و روز در دلم گريه می کنن چون اميدی رو نمی تونم ببينم ...همش ناراحتی و غم و تجربه های سراسر غمناک و بد فرجامه در وجود من... قاصدك! قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟ از کجا، وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی، اما ، اما گرد بال و پرمن / بی ثمر می گردی. انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديار و دياری_ باری، برو آنجا که ترا منتظرند. قاصدک! / در دل من همه کورند و کرند. دست بردار ازين در وطن خويش غريب. قاصد، تجربه های همه تلخ ،/ با دلم می گويد که دروغی تو ، دروغ ، / که فريبی تو ، فريب. قاصدک ! هان، ولی...آخر ... ایوای ! راستی آيا رفتی با باد؟ /با توام، آی!کجا رفتی ؟ آی..! راستی آيا جائی خبری هست هنوز؟/ مانده خاکستر گرمی ، جائی؟ در اجاقی_ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! / ابرهای همه عالم شب و روز / در دلم می گريند. "اخوان ثالث"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:19  توسط المیرا و شهرزاد  | 

هر اتفاقی که در زندگی ما رخ می دهد ٬ بخش غیر قابل انکاری از زندگی ماست ... این ماییم که بایستی بخش بخش زندگی خود را بپذیریم... دوست داشته باشیم و از آن دفاع کنیم ... باید مسئولیت بخش های مختلف زندگی خود را با جان ودل انجام دهیم و آن را انکار نکنیم ...  اگر قرار است کسی عاشق ما شود ٬ باید عاشق تمام زندگی ما باشد و عشق او نباید محدود به بخش های زیبا و دوست داشتنی زندگی ما باشد ... عشق واقعی یعنی پذیرفتن تمام بخش های خوب و زیبا و هم روز های سخت و خشن و آزار دهنده ... عشق واقعی یعنی پذیرفتن محبوب در هر لحظه به همان شکلی که هست و همراه او بودن در تمام لحظات زندگی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 9:48  توسط المیرا و شهرزاد  | 

گلباران میلادت ٬ بهترین پرواز پرستو هاست

       به یمن قدومت ٬ سر به آسمان پاکی ها بلند می کنیم  

                                        و تولدت را تبریک می  گوییم ...   

 

 

***المیرای گلم   تولدت مبارک***

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:54  توسط المیرا و شهرزاد  | 

خداي من چه مي گويم چه مي گويم تورا من پيش از اين هرگز نديده و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد تو را در آبي دريا ,تو را در خنده ي خورشيد تو را در گريه هاي ابر,تو را در جاري هر رود تو را در لا به لاي عطر شب بوها تو را در لحظه هاي شاد و غم ناكم تو را با اولين لا لايي مادر تو را از اولين بغض تولد تو را هر لحظه من ديدم و تا جايي كه در من, يك نفس با قيست و حتي بعد از آن هر لحظه خواهم ديد..........
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:36  توسط المیرا و شهرزاد  | 

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟ استاد جواب داد: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور . امادر هنگام عبور از گندم زار, به خاطر داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي و خوشه بچيني . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولاني بر گشت .استاد پرسيد : چه آوردي؟ شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هرچه جلوتر رفتم خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين ,تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت :عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور ,اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي ! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي بازگشت .استاد پرسيد كه شاگرد را جه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را ديدم ,انتخاب كردم . ترسيدم اگر جلو تر بروم ,باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت: ازدواج هم يعني اين!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:19  توسط المیرا و شهرزاد  | 

روزی سر بر خواهم آورد
از لابه لای ابرهای سر درگم و بی نشان
و اوج را حس خواهم کرد
اوج وجود
اوج هستی و...
من یک زمینی ام
پاهایم گرما و سرما را حس کرده اند
گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند و
گاه گاهی سبزه با طراوتش
آرامش را برایم به ارمغان آورده است
همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام
و هماره او را در آغوش می فشارم
تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم..

.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:38  توسط المیرا و شهرزاد  | 

خيلي سعي كردم تو دفتر خاطراتم بگردم و يه متني رو پيدا كنم وتو وب بنويسم كه اگر يه وقت گذرتون اينورا افتاد و خواستين بخونينش زندگي منو درك كنين منو بشناسين منو جذئي از خودتون بدونين و دوستم بدارين! ولي هيچوقت واسم دل نسوزونين! چون خودم خواستم خودم نتونستم جلوي چشمامو بگيرم و عاشقش نشم!خودم نتونستم تو خلوت تنهايي هام چشماي قشنگشو از ياد ببرم !خودم نتونستم تو سكوت چشاش طپش هاي قلبمو كنترل كنم! وقتي دستاشو تو دستام مي ذاشت تو گرمي دستاش سورت سرماي دي و از ياد مي بردم .تو آغوش مهربانش بازوي گمگشته سختي هامو جست و جو مي كردم و تو طعم لباش .... وقتي با طنين آرام بخش صداش عشقو واسم هجي مي كرد و لا لايي شبهاي غربت و تنهاييم قطره هاي شبنمي بود كه مژگان سياهمو كنكاش مي كرد تا مامن آرامش رو بيابد من دل به كسي دادم كه شب هاي تاريكمو ستاره بارون كنه!!!!!!!بعد از روزها و شب ها خورشيد تك ستاره روشن آسمان من مهتاب شد و رفت.خاموش شد و پر كشيد و فقط گفت : حلالم كن.!قسم به مهتاب كه تنها ناظر گمگشتگي كوچه هاي سرد و تاريك من بود برگ برگ گلبرگ هاي شقايقو سوار بر كلك به التهاب تلاطم موج هاي خروشان سپردم و به انزوا پناه بردم.و به اميد آخرين وداع سر به بالين هستي نهادم.حالا پس از سالها فراق جثه ي ريز نقشمو در پس گلبرگ آفتاب گرداني پنهان كردم كه هيچ وقت رنگ آفتاب نديد.نفس زنان از ديوار نگاه هاي مردم رها شدم و دل آزرده از اين همه نا مهرباني ...دلشكسته از غربت نگاه ها به زندگي پناه آوردم! اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار ؟///////// ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران.///////// ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه///////// ///////// نور باران باد و گلباران! ///////// گشته در رويش نگاهم محو ///////// مانده در چشمم نگاهش مات. ///////// باز هم او را توانم ديد؟ آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!///////// زندگي من اين بود: (ز)آن زندان (ن)آن ندامت (د)آن در ماندگي (گ) آن گورستان (ي)آن ياس دوست داشتم بازم بنويسم ولي ديگه دستام ياراي نوشتن نداره ".ببخشيد اگه زندگيمو بد واستون نوشتم .امروز 4سال گرد رفتنشه و من پيوسته چشم انتظار برگشتشم آخه هنوز دوسش دارم"
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط المیرا و شهرزاد  |